شمس الدين محمد كوسج

269

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

فرامرز و برزو ستاده « 1 » به پاى * بر تخت خسرو به پرده‌سرا چو خسرو به برزو نگه كرد گفت * به مردى نباشد به گيتيت جفت وز آن پس چنين گفت با پهلوان * كه اى نامور گرد روشن‌روان بيا تاكنون ساز برزو كنيم * به ايران ورا « 2 » پهلوان نو كنيم چو بشنيد رستم ببوسيد تخت * به دو گفت كاى شاه شوريده « 3 » بخت جهان‌جوى برزو تو را بنده است * به فرمان و رايت سرافكنده است به كين سياوخش بسته ميان * بكوشد به توران چو شير ژيان تو شاهى و او پهلوان نو « 4 » است * چو من بنده‌ى « 5 » شاه كيخسرو است مرا برف پيرى به سر بر نشست * نيارم به كينه « 6 » همى آخت دست مرا سال از چار « 7 » صد برگذشت * به سر بر بسى « 8 » چرخ گردان بگشت كنون روز برزوست و پيكار و جنگ * به هر جايگه بر بيازيده « 9 » چنگ چو بشنيد خسرو ازو « 10 » شاد شد * تو گفتى همى « 11 » سرو آزاد شد بفرمود تا ياره و « 12 » تاج زر * غلامان رومى به زرّين كمر ده اسب گران‌مايه زرّين ستام * ز ياقوت و پيروزه « 13 » رخشان دو جام دو صد تخته جامه « 14 » ز ديباى چين * بسى جوشن و ترگ از بهر كين درفشى كه بد پيكر او عقاب * كه بود از نخست آن افراسياب ز مردان شمشيرزن ده « 15 » هزار * همه نامداران خنجرگزار « 16 » سپردش به برزوى شاه جهان * به نزديك فرزانگان و مهان

--> ( 1 ) . س : برزوى و دستان . ( 2 ) . ن : ترا . ( 3 ) . ن : فرخنده ؛ س : پيروز . ( 4 ) . ك : تو . ( 5 ) . ك : بنده و . ( 6 ) . ن : پيرى . ( 7 ) . ن : چهار . ( 8 ) . ن ، س : همى . ( 9 ) . ن : بيازيد ؛ س : بيازند . ( 10 ) . س : همى . ( 11 ) . س : كه چو . ( 12 ) . س : يارهء . ( 13 ) . ن ، س : فيروزه . ( 14 ) . ك : تخت زرّين . ( 15 ) . ن ، س : دو . ( 16 ) . ن ، س : گذار .